تبلیغات
شکلات
 
شکلات
شنبه 7 بهمن 1391 :: شکلات

آدم میتونه تو دنیاهای متناقضی زندگی کنه و این تناقضات بعد از مدت زیادی "بد به نظر رسیدن" کم کم به بدیهی و طبیعی به نظر رسیدن میل پیدا میکنن و من به عنوان یک آدم احساساتی تقریبا از تحلیل این تغییر فرآیند ها عاجزم ولی این عجز به هیچ وجه توجیهی بر تلاش نکردن نبوده و اساسا نمیتونه باشه . 
تلنگر و تحریک بر نوشتن همچنین , پدیده ای است که در لایه های 2 یا 3 این دنیا اتفاق می افته و چیزی که ما اون رو به عنوان دلیل معرفی میکنیم چیزی جز یک سمبل و یک نماینده عینی از آن چه که در دو سه لایه قبل تر اتفاق افتاده نیست . و با اشاره به گشادی مبنی بر توضیح بیشتر , میخوام به این برسم که ما اساسا در دنیایی زندگی میکنیم که بین رویا و حقیقت مرز ِ قابل تشخیصی هرگز وجود نداره و تخصیص دو واژه بر این دو مفهوم از باگ های ادبیات ملل محسوب میشه . لیوان روی میز بر اساس نوسانات دما , حرکت دیس لوکیشن ها و نیرو هایی که هرگز قادر به روی کاغذ اوردن آن ها نیستیم میشکنه و  تلنگری میشه بر نوشتن . و قبل تر از این پدیده , پدیده هایی دیگری در جریان بوده که میل به نوشتن رو تا مرزی رسونده که برای فعال شدن فقط به یک "فشار ِ کوچیک " احتیاج داشته باشه .

من در روزهای شروع ترم و روزهای پایان ترم دیدگاه های متفاوتی نسبت به زندگی دارم . و این روزها در واقع روزهای تولد ایده های جدید و فراموش کردن نا آگاهانه ایده های قبلی محسوب میشه . برگشتن به این که خب در مدتی که گذشت چقدر زندگی کردم و چقدر خوشحال بودم یا نه چقدر فاکد آپی داشتم  و چرا داشتم , چیزیه که لابد طبق قاعده با دو سه لایه قبل تر , جلوتر فراموش میشه و زندگی بدون شیب و مستمر با عقده های روانی ادامه پیدا میکنه . همین طوری بود که فکر کردم باید شیشه ای که پول زیادی پاش رفته رو گرم خورد . بدون یخ و افزودنی دیگه ای . یا این که وسط درس خوندن یک هو دلم خواست زنگ بزنم به دوست دخترم و از دریچه ظرافت های زنانه اش به کمی بی خیالی نگاه کنم . به آقای ن زنگ بزنم و باهاش برنامه کنم و یک نخی دود کنم و دودش رو با دقت وارد هوای مریض شهر کنم .

کریستوفر نولانی که اصلن نباید نقدش کرد باید درگیر شد و لذت برد .

توییت میکنم . با هویت واقعی . هرچند انتلگتوری غالب رو به هیچ وجه تاب نخواهم اورد . ولی فکر میکنم از حد مفتضحات فیس بوک کمی دور تر باشم , آروم تر باشم .

 کلاهم را برداشته پدر سگی که دو سه روز آینده پاپوشم به فاکش میده .

من حوصله جنگ ندارم ولی خورده حسابارو جایی حساب میکنم که اصلا نشه پیش بینی کرد و انتظارش رو داشت .

الان دارم به گ.ای عمیق میرم . در چنین شرایطی هستم . بذارید بگم که دارم جر میخورم وقتی امتحان رو به قصد 20 میرم و فقط 10 درصد سوالا در حدود مباحثیه که تدریس شده و الباقی قاتل بروسلیه . استاد حرومیش هم زیر بار نره . حالا این که چقدر آدم وقتی 20 ش معلوم نیست چی میشه , اذیت میشه این به کنار , من به اون استاد گه اعتماد کرده بودم فکر نمیکردم عقده ای از آب در بیاد .و از چیزایی امتحان بگیره که درس نداده  . این همه آدم مریض رو کی راه داده تو دانشگاه . کی اینارو استاد کرده ؟ تا صبح بیداری من رو کی جواب میده . کی باورش میشه من باید بیستت میشدم ؟ بعد از مدت ها شبیه دوران راهنماییم شدم که وقتی 20 م میشد 18 دلم میخواست ما تحت عالم رو پاره کنم . دیپرشن . این همه مریضی قابل تحمل نیست .  تف به اون دانشگاهی بره که به هیچ جاش نمیشه اعتراض کرد . تف به اون نظام فقید و دوات فخیمه ای که ارزش عدالت و عن توش در توازن مطلقه . بذارید کمی بی ادب باشم جناب دکتر. اجازه بدید به مادرتون سلام برسونم اجازه بدید انگشت وسطم رو در طبق اخلاص بذارم . اجازه بدید ایستاده بشاش.م به سیستم نظارت بر آموزش کشور . تف به تک تک شما دانشگاهیان بره انشالا . تف به تک تک شما ملت که دائم الزیر گلو چسبیده اید . تف بهتون بره که تاوان ترس ذلیلتونو , امثال من باید بدن . این کشور گه مال شما . من مثل سگ دارم از این کشور فرار میکنم .  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 9 آذر 1391 :: شکلات

یه اتفاق خیلی شیکی که توی زندگی من می افته اینه که هر کاری که برای همه مردم معمولی و بی دردسر انجام میشه برای من با هزار و یک جور حاشیه و موارد خاص و دهن سرویسی فراوان اتفاق می افته یا حتی بعد از طی "تمامی" مراحل سرویسی, اصن اتفاق نمی افته . مسئله از ایران رفتن من قوت و قطعیت گرفته و این پروسه قطعی شده زمان ِ عجیب غریبی هم اتفاق افتاده و میطلبه  . این اتفاق برای من شیرینه و از این که بالاخره روزی در جامعه مدرن و متمدنی زندگی میکنم که چیزهایی که در این خراب شده عذابم می ده وجود نداره خوشحالم . و این که دلبستگی ها و عشق ها و زیبایی هایی که این جا دارم حتما دلتنگم میکنه . منظورم از این دلبستگی ها خانواده , مادر بزرگ , پسر دختر عمه ام , و عمه هام هستند که این ها همه مهربون و فوق العاده بودن . البته خانواده همیشه فوق العاده نبوده , مهربون هم نبوده چندان ولی عشق و امنیت زیادی در آن احساس کرده ام  . باقی دلبستگی های من در و دیوار هستند مثلا در 50 تومنی دانشگاه تهران یا 4 راه ولیعصر پارک لاله تیراژه و پارک ساعی و ولیعصر و بازار کامپیوترهاش و رستوران هایی که رفتم و .. , در و دیوار خلاصه . همین الان که این لیست رو خوندم دیدم که چقدر جالب که "دوست " در این دایره جا نشد . دوست های زیادی که کم اند و کمتر شدند و میشن . از این که رفیق مسعود کیمیایی وار نداشتم هیچ وقت احساس خوبی ندارم . از این که با بسیاری از دوستان تقابل ذهنی دارم و عموما اصلن درک متقابلی وجود نداره خوشحال نیستم . موزیک و آرتیست هایی که دائما گوش میکنم اکثرن برای من دوستای خوبی هستند که ارتباطی کاملا هَف داپلکس برقرار کرده ام . ینی یک بار پیامی را میگیرم و درک میکنم و او منتظر نمی ماند که سینک و اک ِ مجددی دریافت کند ولو این که شاید دریافت کند ولی دوباره می فرستد و ارتباط به هر حال برقرار میشود . توی این پلی لیستی که داشت منو به ارگا.س.م موسیقایی نزدیک میکرد به رود تو هِل کریس رئا رسیدم که یکی از ترک هایی بود که با گروه موسیقی تا همین چند وقت پیش کاور میکردیم . حجم خاطرات سرازیز شد و مهم تر از اون اندوه فریب احمقانه ذهنم که مثل یک تصویر هولوگرافیک شبح وار افق دیدم را فولو کرده بود آزارم داد . تصویر هولوگرافیک دروغ نیست ولی وجود ندارد با این حال . حس ها و ارزش های من توی این محیط هم از همین جنس بود . رفاقت . چیزی که فکر میکردم وجود داشت و به هیچ وجه نداشت . این رو بعد از جدایی بیشتر حس کردم تا اواخر ما قبل از آن . آقای 1 را در سه مقطع مختلف عطفی تجربه کردم و هر بار برداشتی متفاوت . آقای2 شاید تنها موجودی باشد که راجع به تاریکی یا روشنی ضمیرش فقط مدل سازی باینری پاسخگو باشد . آقای4  م که حتی اگر روزی مرامش را باور داشتم الان به تمامی پندار هایم مشکوکم و آقای 3 که خنثی مانده است . به هر حال این آقایان را من زمانی دوست داشتم و به حق به باور های من ریده شده است  که رابطه ی یک طرفه چیزی نیست که وجود داشته باشد و یک مسله شری است .
در فاز قبلی ینی دوران نوجوانی هم که از ارکستر جدا میشدم بسیاری از ارتباطات همینجوری نابود شد و یک جنگ علنی نشده ی زیر پوستی در حالی که قسم میخورم مقصر آن واقعه هم من نبوده ام , بالا گرفت. جنگی که صدای تبل هایش هنوز گوشم را طی میکند .
یا اون دخترایی که دوستای کول و سوشال و معمولی من بودند و بعد از عاشق شدن من یکی یکی پراکنده شدند .
الان هم که دورم را می بینم آدم های خوبی ریخته اند ولی نه انقدر خوب که من رضایت بدهم . و  این فکر میکنم مشکل من نباشد . حد اقل در روابط حرفه ای با کسی مشکل ندارم و اتفاقا بسیار نرمال به نظر میرسم .  

راستش در صداقت و رو راستی که در زندگیم دارم به جرئت میتونم خودم رو با خفن ترین الگو هایی که وچود دارن قیاس کنم .

حرفایی که نزدم . حرمت هایی که حفظ کردم . اون لحظه ی تخ.می بدی که می باید طرف – که حتی میتواند دشمن باشد – جر و واجر میکردم به مقصود این که دلی نشکنه , حسی نابود نشه , سکوت کردم . بدی که با دو برابر خوبی جواب دادم و همه این ها . این اخلاقیات را چه خوب چه بد من داشته ام و مسلم کرده ام که ضررش را متحمل خواهم شد .

به هر حا این منم. یه حامد خوب . که تمامی چیز های ذهنیش را از یک سری چیز های خفن فرا ذهنی وام میگیره که منشا دقیقا مشخص نیست .
با تمام قدرت می ایستم , به نا عدالتی ها , نا بسمانی ها , نا مردی ها , انگشت فا.ک خود را نشان می دهم . و زندگی ام را تقسیم کسانی میکنم که ظرفیت درک ِ زیبایی را دارند . من روزی , در این کشور , کاری میکنم که هیچ کس دیگری نکرده . این کارو میکنم و این چیزی است که فکر میکنم مسئولیت من است . نه در قبال کسی . در قبال خودم . تو مقیاس ی که زندگی کوچک خودم رو ارضا کنه .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 14 آبان 1391 :: شکلات

دیشب رفته بودم عروسی . مردم در آن وسط می رقصیدند . مردها عرق کرده و کراوات های شل و زن ها هر کدام خود را جر داده تا س.کس.ی تر به نظر بی آیند . من هم میروم وسط و کمر به پایین خود را به چپ و راست متمایل میکنم و این تنها رقصی است که بلد هستم . سعی میکنم ادای پالپ فیکشن را در بیاورم . من وقتی میرقصم ینی دارم بیشتر با خودم حال میکنم تا پارتنرم ولی اغلب این فضاست که یک کار میکند که من به واسطه رقصیدن با خودم حال کنم . من فکر میکنم خوشتیپ ترین آدمی باشم که دعوت شده ام ولی دیگران لابد این طوری فکر نمیکنند . من به پرفورمنس و صدابرداری ارکستر دقت میکنم و در می یابم که ری.ده اند . ولی کس ِ دیگری در نمی یابد که ری.ده اند و داماد بد بخت 3 میلیون تومن پول بی زبون را که می توانست با آن با زندگی اش  حال کند مفت یک سری حرروم خور کرده است . بعد با پارتنرم صحبت میکنم که عروسی اساسا ینی چه ؟ پارتنرم  که شاید از دور کمی افسرده به نظر بیاید معتقد است عروسی بد است و هرگز یک روز چنین عروسی که همه با هم با موزیک های درجه 3 برقصند برای آینده اش متصور نیست . او فکر میکند اصلا روزی نخواهد بود که او بخواهد ازدواج کند . من محترمانه فکر میکنم که او دارد شِر میگوید . چرا که من هم 3 سال پیش اساسا فقط به خودم علاقه داشتم تا به این که یک دختری هوش را از سر من وحشیانه دزدید و حالا من سینوسی رویای ازدواج با او را دارم . البته نه این که ازدواج برای من مساله شاخی باشد . صرفا به  این معنا که دوست دارم با دختری زندگی کنم که دوستش داشته و او نیز مرا دوست دارد و به عنوان یک دوست با من دوست شده و در نهایت عاشق من شده است . پس مثلا نتیجه میگیریم که شخص من بد نیست هر چه سریعتر ازدواج کند . چرا که فقط یک دختر است که من توانستم عاشقش شوم . یحتمل از باقی زن ها استفاده ابزاری بکنم که البته استعدادی در این زمینه ندارم . عرض میکردم . به هر حال قراره ما هم از اپرای واگنر و والس شوپن و باخ و هایدن و موتزارت و حتی جز و راک و راک اند رول ها بگذریم و با اندی و اشکون ملودی بیا قر بدهیم که عروسی برگزار کنیم که مردم فکر کنند ما هم آدمیم و عَن نیستیم . گاهی فکر میکنم من باید یک سری مهمون موزیک باز و کتاب خون چور کنم برای عروسیم . یک سری آدمی که مثلا دسته جمعی زلف بر باد مده بخونن . یا مثلا یه بخشی از عروسیمون رو با موزیک درس حسابی ست کرده باشیم . ولی نمی شود . مردم فکر میکنند آدم خودش را زده است تو برق .  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 3 آبان 1391 :: شکلات

از مصطفی ملکیان که به نظرم یک آدم مذهبی قابل تحمل و حتی دوست داشتنی هست یاد گرفتم که وقتی میخوام به کسی برینم اولش فکر کنم ببینم خاطره ای چیزی برام ساخته سابق ؟ وقتی برام عزیز بوده ؟ و اگر جواب مثبت بود سکوت کنم . سکوت عذاب آوری است البته و اصولا ریاضت مسئله ایه که در عین عذاب آوری , شیرینی گسی تداعی میکنه .  ینی  پایبند بودن به اخلاقیاتی که خودم برای خودم متصورم برام لذت بخش تره . این هم یاد گرفتم که با آدم احمق بحث نکنم واقعا این دنیای احمقانه همه چیزه یک احمقه . نباید بهش تعرض کرد .
متوجه چیزای زیادی هم شدم . این که در مسیر یابی خیابان ها ضعیفم و معمولا طولانی ترین مسیر ها رو میرم مگر این که قبلا رفته باشم . این که اکثرا فکر میکنن آدم سرد و بد جنسی هستم در حالی که به نظرم قلبم روزی از شدت غلیان احساسات از کار می افته . و این که کسانی در دانشگا درباره من حرف میزنند که چقدر خفن هستم که من حتی نمیشناسم . به این که حراست فکر میکند من به جریان سیاسی خاصی تعلق دارم و دارم گه خوری اضافه مینمایم . این که از هر استادی که بیشتر بدم می آید او از من بیشتر خوشش می آید خصوصا وقتی که زن باشد . این که اگر شب ها شام نخورم به فاک میروم و اگر ورزش کنم وقتم را به فاک میدهم . این که در گروه موسیقی ساز میزدم که باید ازش جدا میشدم . این که این کشور دیگر حالم را به هم میزند . این که هر موقع غمگین ترین و دپرس تر از سایر اوقات هستم بیشتر زر میزنم و میخندم . این که از هر کسی که بپرسم سیگار چه و چرا یه مشت شِر بسته بندی شده ارائه میکنه که کام اول و تلخی زندگی و  به فاک رفتگی و یک نفر هم پیدا نمیکنم بگه آقا حال میده میکشم . این چیزا . حقیقتا حوصله ندارم . سمت من نیاید اصن . غمگینم  . مثال پیرزنی که آخرین بازمانده جنگ , پسرش نیست .

 

_ این جمله آخر مال یه شعر بود نمیدونم از کی و چی .  



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 شهریور 1391 :: شکلات
روزام هم خوبه هم بده . خودم هم خوبم هم بدم . بدم چون خودم نیستم و در برخورد با تقریبا هیچ کس غیر از خانم آنجی خودم نیستم و خوبم چون در مغز ِ خودشیفته خود باور شخص خودم بسیار خودمم و با خودم حال میکنم . ترافیکم زیاده . بسیار زیاد . مطمئنم که باید همین طوری زندگی کنم . من دقیقا دوچرخه ای هستم که فقط باید راه بره و به خودش فشار بیاره تا تو تعادل باشه . لذا خوشحالم . فیلد هایی در زندگی ام باز است که ربطی به هم ندارن . بسیار از تغییرات در ارتباطات در شرف اجرا قرار دادم  . بسیاری از سانسور های رفتاری در پیش است . دیگه حامد ِ خوبی نیستم که جواب بدی رو با خوبی بدم . نمیدونم شاید هم باشم . ولی حد اقل این که دیگه دوست ندارم این طوری باشم . چون جس میکنم ظرفیت جامعه برای درک چنین فید بک هایی واقعا پایینه لذا تلاش میکنم جواب بدی رو با بدی بدم یا اگر نخواستم این کارو بکنم کلا از ریشه , تیشه بزنم و این ها . تغییرات را اجرا خواهم کرد . حد اقل به ریسکش فکر نمیکنم . مقرر کردم این هارو . مث طرح هایی که مقرر کردم . های . های . هاِیر . چاق شدم و مهمه که لاغر بشم , اینم یک دغدغه کمدی ِ که این وسط بهش فکر میکنم . کمدی ترینش . بقیه هم اخمو , جدی , حتی غمگین و بعضآ  اعجاب انگیزه . من اعجاب انگیزم . خودم این جوری فکر میکنم .خودم مجردآ 

ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 16 شهریور 1391 :: شکلات
دارم بعد از مدت ها شوپن گوش میکنم . گوش که میکردم . منظورم این است که بعد از مدت ها روی شوپن قفل شده ام . آخرین باری که شوپن قفل شده بودم بعدش عاشق شدم . و الان وارد سومین سال عشق میشم . به نظرم شوپن برای من پیام هایی از آن دنیا می فرستد . به نظرم شوپن درد های سر من در پیش دانشگاهی رو خوب میکرد . مثل یک زن مهربان سی و چند ساله که وقتی درد   داشته باشی می فهمد و برایت یه کاری میکند که فقط خودت متوجه اش میشوی . راستش دیگر من آدم سیبیلی شده ام ولی این زن سی و چند ساله مهربان نمیدانم چرا پیر نمی شود ؟ دلم که میگیرد . زیاد هم میگیرد . ولی انقدر کار دارم که یادم می رود باید بهش توجه کنم .باز از  شوپن بگم که مثل یه روز شدید بارونیه که بغض داری و قدم میزنی و درخت ها و آدم ها رو نگاه میکنی و فکر میکنی این دنیا نباید انقدر طولانی باشه . فکر کنی که چقدر عشق هست که باید تو دنیا اجرا بشه و نمیشه . به یک نیمکت خیس نگاه میکنی و فکر میکنی کاش یه چتر قرمز وحشی داشتی و به نیمکت تکیه اش میدادی و مینشستی و به خیز خیز خوردن درخت و برگ نگاه میکردی یا این که دخترت را می بوسیدی و به او زیبایی های روبه رویش را نشون میدادی و با او چس ِ فیل میخوردی و میگفتی دختر عزیزم , ستاره ی بابا , اصلن مهم نیست که تو به دنیا نیومدی یا کی قراره به دنیا بیای , اما خوبه بدونی  بابای تو چیز هایی رو میبینه که ممکنه بابای دوستان تو نبینن . تو دیگه هزار ماشالا برای خودت دافی شدی و باید این چیزها را بدانی . سپس دخترت می رود روی پنجه پاهایش خودش را لوس میکند از خوشحالی و بعد باز شوپن گوش میکنیم



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 15 مرداد 1391 :: شکلات
یکی از دلایل مهمی که از بلاگ نویسی و فیدز بازی فاصله گرفتم و دستی به استتوس و توییت میبرم احساس بیماری شدید از بی عدالتی , نا امنی و ناهنجاری در برخورد با صداقت به ویژه در دستگاهای اجراییه . ارتباط ظریف میان این دو مثال ارتباط ظریف بین نحوه زبان بدن انث و میزان داف بودن او ست.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 8 مرداد 1391 :: شکلات
آقا 2 3 شب پیش طرفای ساعت 2 3 تو اندرزگو یه زنی رو دیدم سینه هاشو  با ریزولیشن نشون یه پرایدیه احتمالا خز میداد . بعد از اون موقع همینجوری دوره افتادم واسه اینو اون تعریف میکنم . توضیح هم میدم که رنگ لباس زیرش مشکی و قرمز بود . همه هم بعدش میگن ر-یدم به این مملکت . یه سری هم که خب من ترجیحشون میدم گفتن خب کاسبی میکرده دیگه چی کارش داری . ولی من بیشتر دقت کردم یک پلیتیک پلیسی ارائه دادم و فهمیدم اونام دارن میگن ر-یدم به این مملکت . 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 5 مرداد 1391 :: شکلات
اون بیرون . پشت این دیوار . کسی پست منو میخونه ؟ کسی شکلات رو دنبال میکنه ؟ کسی هست اصلا ؟ لزومی به نشر مطلبی هست ؟ شکلات باید تموم بشه ؟ .



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 27 تیر 1391 :: شکلات
به نظر من ازدواج به سبک ایرانی و اساسا بسیاری از سنتای دیگه به درد لای جرز اسب هم  نمیخورن . حالا بیاید بگید شونصد سال تمدن کوروش کبیر و فلان . به نظر من هر پدیده طبیعی و انسانی که در سایه خرد و دل اتفاق می افته در پِلَت فرم سنت و چارچوب و قاعده نمیگنجه . و شما انسان های چارچوب گرا اکثرا در زندگی شخصی تان بسیار فاکد آپ و بد بخت هستید با این حال آن هنگام که به یک ایده آلیست و زیباشناس بر میخورید طبع زر زر و نطقتان بالا میگیرد . 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 11 تیر 1391 :: شکلات
یک سری کتاب فروشی رو متر میکنم یه چیزی میخرم و از بقالی نزدیک  یک بطری آب.که هر جا رسیدم پر و خالیش کنم.  بعد میرم تئاتر ی سینمایی چیزی بعد هم در حالی که سعی میکنم طوری حرف بزنم که انگار یک بار برای همیشه مشکل دنیا را حل کرده ام با ورق های کتاب نو و بوی برگه هاش حال میکنم و دو سه صفحه ای میخونم. سیویل وارز گوش میدم . تلفنم رو هم خاموش میکنم . این برنامه ای که برای بریک ِ بعد از امتحانا تنظیم کردم.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 7 تیر 1391 :: شکلات
حالا می بینید . یه روز سارا به دنیا می آد . بزرگ میشه . از 3 سالگیش پیانو میزنه . خوش صدا و خوش استایل میشه . میشه عصای دست بابا و الگوی جهان شمول تربیت دختر محسوب میشه . 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 25 خرداد 1391 :: شکلات
فکر میکنم آدمی که گستاخه و به هر دست آویزی برای بی حرمتی چنگ میزنه  بیشتر از هر چیزی احتیاج به محبت داشته باشه . ولی مساله اینجاست که من به شخصه آدم سالمی نیستم . فرآیندهای پیچیده ای توی ذهنم در حال انجام که با تویی که حس میکنی شاخی یا تیزی و زورویی برخورد نمیکنم .باور کن من اگه پخش زنده به شما نم.ی.رینم به این معنی نیس که جوانه هویج باشم و متوجه حماقت و فضاحت ذهن شما نباشم . فرآیند هایی که هم از درکش عاحزم و هم از شرح و بسطش برای دیگران , من رو مجاب به "تحمل" میکنه . به ریاضت معنوی که هر کیش ی اون رو مثبت ارزیابی کرده . شاید . شاید برای بقیه غیر قابل هضم شده باشم اما به هر حال اون نیروی بسیار عجیبی که جلوی من رو قبل از ر.یدن به کسی میگیره رو درک نمیکنم . اینکه یه نفر فکر کنه زوروئه و زرنگه و چون تو به روش نمیاری احساس ک.شِر ش دو برابر هم بشه منو آزار میده . من حاضرم با آدم های عوضی غیر شرطی حتی فاحشه هایی که دلی کار میکنن و در حالت کلی با آدمایی که از صداقت , مهربونی و معتمد بودن بهره میبرن تعامل داشته باشم تا مغز گزیده های تازه به دوران رسیده ای که از هر وسیله ای استفاده میکنن برای تصاحب قدرت . بزرگی میگفت " قدرت جسارت نیست , فرهنگ می خواهد " که من به شخصه در بین دوستان و اطرافیان نازل ترین گونه های برتری طلبی رو میبینم . این در حالی است که من خودمم دچار تنش برتری طلبی و اصولا تیپ شخصیتی برتری طلب هستم با چاشنی مولفه آگاهی و جسارت فرهنگ.
و نگرانی بعدی این که هر چی بیشتر میگذره برام بی اهمیت تر میشه اطرافم . ملت رو احمق تر میبینم . بی اهمیت تر . اینا چیز اییه که منو نگران میکنه 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 16 خرداد 1391 :: شکلات
این دوستمون مسعود کیمیایی یه دغدغه رفاقت داشت حداقل . به نظرم اصن مهم نیست که تو یه دوران خاصی هنگ کرده باشه . دغدغه رفاقت داشتن اساسآ مساله شاخیه . به هر ترتیب محترم تر از دغدغه موهوم تهمینه میلانیه که یحتمل توی کار بعدیش خانما به شکل گروهی معتقدآ و شعار آلود دارن به یه مرد تجاوز میکنن که ینی ما برابریم ما فلانیم . خلاصه حواستون باشه شاید لازم شد به ضرورت رابطه امر به منکر و همچنین لزوم اعتراض به پرداخت های زیر شکمی در سالن های فرهنگی سینما به کار این خانم عقده ای که معلوم نیست چه جور کودکی رو سپری کرده به تفضیل و کمال جیش بنماییم . 

 - خرداده و من بای دیفالت علاقه مندم بیانیه بدم . 
 - عنوان منتخب از تصاویر ذهنی کانسپچوآل نگارنده از کارگردان ِ روشنفکر میلانی 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 30 اردیبهشت 1391 :: شکلات

نه به این دلیل که عاشقم یا به دلایل این شکلی که چون فلانی باهایش فلان کرده در نتیجه این طوری است . در واقع شما باید استدلال های استقراریی شر و ورتان را بگذارید در جاییتان . یک سری ارتباطات ارتباط های مزخرفی است باید باشد تا طبیعی به نظر بی آید .اساسآ اگر چیزی در بستری طبیعی نیاید اسباب به فاک رفتن اعصاب است . حال آنکه گویی بستر بوی تعفن و کثافت تکرار , بی فکری و شتسشوی فکری و تلقین بدهد . در واقع میتوان از جمله تغییرات ی که بنده به عنوان یه آدم معمولی با گرایشات برتری طلبی با آن مواجه بودم به بروز احساس " تخمِ چپِ باگز بانی پنداری "ِ ملت اشاره کرد که همانا حس خنثی و معمولی است . ینی نه این که باعث شادی ِ خاطر و نه سبب به فاکی اعصاب میشود بلکه هست و طبعا باعث چیزی نمیشود . به نظرمن شکلات باید تلاش کند دیگر راجع به حس خوب دوست داشتن چیزی ننویسد و بیشتر سعی کند راجع به مسائل خنثی صحبت کند که باعث چیزی نمیشود . بنده فی الحال تمرکز اعصاب نداشته و میخواهم بالا بیاورم  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 10 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   


من همینم که هستم

مدیر وبلاگ : شکلات
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :