تبلیغات
شکلات
 
شکلات
جمعه 29 مرداد 1389 :: شکلات

یکی از آرزوهای مامانم اینه که خودم تختمو مرتب کنم .

+ کامنتس نات اویلبل .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 28 مرداد 1389 :: شکلات

 

امروز من هم وقت دکتر داشتم و هم دو جا افطاری دعوت بودم . یکیش یه افطاری خیلی شیک با یه سری آدم مریض و دروغگو و کثیف و الکی حزب اللهی . یکیش هم یه افطاری کوچیک با یه سری آدم هایی که بعضی هاشونو واقعا دوست دارم . قبلش هم جذب معماری بیمارستان 22 بهمن بودم که واقعآ زیبا بود . البته دکتر آن جا هم مثل سایر دکتر های روی کره زمین مشتی چرندیات بارم کرد و مث همیشه نگاه من بی رمق خیره بر آسمونی موند که آن ورش شاید خدایی هم باشد .

اما قصدم این نیست که بیشتر از این شر و ور ببافم بیشتر دوست دارم راجع به امروز بنویسم . به هرحال , ترجیح دادم  توی این جمع حاضر باشم و آدم هایی رو ببینم که زندگی میفهمند , باهاشون خاطرات خوبی داشتم یا حتی اگه نداشتم انرژی خاصی از صرف بودنشون گرفتم . گرسنه نبودم . افطاری هم جز چاییم چیزی نخوردم . تشنم هم نبود . فضا دور سرم میچرخید فقط . جا خورده بودم . سپهر , پسر مربیم خیلی بزرگ شده بود . حرف میزد . اول که دیدمش اصلآ زبونم نمیچرخید باهاش حرف بزنم بعد که به خودم اومدم دیدم کیس گوشیمو باز کردم دارم برعکس میندازمش که اشکان زحمتشو کشید و سر و ته اش کرد .. عجیب بود واقعا حالتم  !

بعد کم کم که دیدن ها و اظهار نظر ها راجع به قد و وزن و ماشالا چه بزرگ شدیو و چه خبر و اینا گذشت و آدما تقریبآ جا افتاده بودن توی جو , توی پرسپکتیو دید من .. کم کم جمع به همان مسخره ای تبدیل شد که نباید میشد . با سپهر صحبت میکردم . 3 سالشه فکر کنم شایدم کمتر البته خیلی مودب بود . خجالتی , مامانی , قشنگ معلوم بود دنیاشه و مامانش . یه کم برامون شعر خوند و ما کیف کردیم یعنی حال کردیم . و بعد که لقمه های کوچولو کوچولویی که مامانش براش درست  میکرد رو خورد دیگر او هم نبود تا از نگاهش چیزی حس کنم . فضا رفت تا مسخره تر شود . البته هنوز محیط را دوست داشتم . بعد مثل همیشه که جمعی باب میلم نیست و من ترجیح میدم مسخره بازی در بیارم خواستم تا یکی رو اذیت کنم . دیدم در جمع , در بین آدم هایی که دوست داشتنی هم بودند تا قسمتی , یک عده آدم مریض و روانی هم بر خورده اند . البته این آدم ها همه جا هستند و نباید بهشون اعتنا کرد . اما خب تا قبل فکر میکردم کسی که به هر نحوی با کتاب و کتاب خونه در ارتباط باشه باید کمی از شعور و ادب هم درک داشته باشه ! البته من خودم درک خاصی از مفهوم " ادب " ندارم . این آدم ها – همین مریض ها را میگم – اینا عادت کردن واسه هم فیلم بازی کنن , زر بزنن و به چیزی تظاهر کنن که اصلآ اهلش نیستند یا خودشونو شبیه چیزی کنند که میخواستند باشند ولی نیستند حالا این که اینا به هر حال هستند و باید باشند و یه آدم اند و دارن زندگی میکنن یه حرف ولی این که هر جا رسیدن دهنشونو باز کنن و چرت و پرت بگن یه حرفه ! مثلآ یه خانومی اومده به من میگه نذاشتی شعرمونو بخونیماا ... خب من چی بگم به تو آخه !! کلی تلاش کردم برنامشونو خراب کنم هرچند برنامه ای هم نداشتن ... منظورم همین چرت و پرت های بداهه ایه که تز میدادن .

دوست ما شروع میکنه دلم میخواد به زاینده رود برگردم رو میخونه که اولش خوبه بعد خسته کننده , مسئول اون جا تز میده که ای جمعیت 50 60 نفره بیاین ای ایران رو با هم بخونیم و خلاصه هر کاری که به هر نحوی مجلسی بگذره و چند لبخند حواله هم بشه و هیچ کس از لبخند الکی که تحویل دیگری میده احساس خوبی نداشته باشه . البته من راجع به آدم های سالم صحبت میکنم که فعلآ خودم جزوشون نیستم . مثلآ خیلی سعی کردم اغتشاش کنم در مجلس . دوست داشتم جمع کنن این جلف بازیارو . میشد حرفای خوب زد و از مصاحبت ها و کنار هم بودن ها لذت برد  . به جای این که بشینید ای ایران بخونید سعی کنید به اون دختر 15 ساله ای که میاد کتابخونتون شعور یاد بدین که وقتی یه آقایی بهش سلام کرد و حالشو پرسید , لیدی وار جواب بده .. نه این که خیلی چیپ خجالت بکشه روشو بکنه اون ور بره تو دیوار یا فکر کنه نظر داریم بش ..  الان من از صمیم قلب دارم آرزو میکنم که این پستم رو آدم های الکی انرژی مثبت نخونن . همین هایی که میگن وای حامد ! تو چقد انرژی منفی و چقدر غر میزنی !؟ البته راست هم میگن تا حدودی . من خودمم دقت کردم دیدم الکی غر میزنم هی ... جالب این که خودم نمیفهمم دارم غر میزنم و همیشه از آدم های غر غرو بدم اومده و وقتی دارم یه جایی خوش میگذرونم هر کی غر میزنه رو دوست دارم بکشم . من کلآ اعتقاد دارم بعضی آدما رو باید کشت . البته این حرفم از روی احساسه . از روی عشقه . من آدم احساساتی هستم در ضمیر .

اما بعد از این که جفنگیات بداهه مجلس تموم میشه و جو تقریبآ روی هواست حرفامون شکلهای قشنگتری میگیرن  . نه این که راجع به فرهنگ و هنر صحبت کنیم راجع به همین مسائل روزمره ولی به شکل بهتر . لذت بخش تر . بی پیرایه تر و با آدم هایی که خودشان هم مریض نیستند یعنی مثل اون خانوم هایی که اصلآ نمیشه نگاشون کرد نیستند . به هر حال محیط کم کم شکل آرام تری به خود میگرفت و من روی میز نشسته بودم کنار مهدیس و سعی میکردم ببینم به کی اس ام اس میده گاهی هم بلند میشدم که چون تناسب وزن نداشتیم میخواست بخوره زمین .  توپ بازی شهاب و خانم شمس الهی را نگاه میکردم و طنازی مجتبی که بای دیفالت خوشحاله . خلاصه که لذت میبردم از وضعیت . بعد هم با خوب های جمع که البته خیلی هاشون هم نیومدند رفتیم بیرون و شام خوردیم و شاممون اگر چه آن قدر آروم و لذت بخش که من میخواستم نبود , ولی لذت خاص خودش رو هم داشت . بحث هم چنان در رابطه با انرژیه که نا خود آگاه توی جمع جاریه و همیشه آشغال هایی هستند که بین خوب های جمع نویز بندازن .

به هر حال من امروز از دیدن دوستام , سپهر , مامان سپهر و سایر مربی هام خوشحال شدم . من امروز از دیدن این آدم ها احساس لذت کردم . دلم برایشان تنگ شده بود . من دلم برای خودم هم تنگ شده بود . من امروز از چیزی که گذشت خوشحالم . من حتی شما خانم قشنگ انرژی مثبتی که داشتی آوازت را میخوندی به اون یکی افطاری ریا و دروغ و خیانت به خدا ترجیح میدم . تو دست خودت نیست . دنیات کوچیکه . اونا دست خودشونه . خودشون کوچیکن .  من هم که در کل الکی خوشم .

پینوشت : تبریک میگم به همه کسایی که گفتن میایم و نیومدن . تبریک میگم آفرین . کارتون محشر بود .

پینوشت 2 : طلب عفو و پوزش دارم از کمیسیون حمایت از انسان های انرژی مثبت ول بده و همه چی آرومه گوش کن . بنده اظهار نظر خاصی راجع به جنبش مردمی شما ندارم . مثبت تان را ول بدهید . با ما منفی ها نگردید . ممنون .  

پینوشت 3 : حالا خداییش همه چی آرومه ؟! مهم نیست . مهم اینکه که فعلآ من حس میکنم همه چی آرومه تو به من دل بستی . ولی خب شک دارم که کنارم هستی . .. [ بیشتر فکر میکنم دروغ میگی یعنی ... اصن نمیفهمم گاهی چی میگی ]

و در ادامه با بک گراندی از آناتما :

In my dreams I can see you

I can tell you how I feel

In my dreams I can hold you

And it feels so real

I still feel the pain

I still feel your love

And somehow I knew you could never, never stay  

 

 







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 27 مرداد 1389 :: شکلات

پدرم اشعارشو چاپ نمیکنه . اون از این دنیا و آدم هاش متنفره و میگه آدما نمیتونن زیبایی شعرشو درک کنند.  چون معتقده با این که کلی سال از تمدن بشر میگذره , آدم ها هنوز یاد نگرفتن عاشق هم باشن .

از دیالوگ های فیلم Vicky Christina Barcelona  .

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 23 مرداد 1389 :: شکلات

در مغازه :

- سلام آقا خسته نباشید . یه مسعود ده نمکی ه بادی لطفآ .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 23 مرداد 1389 :: شکلات

الان چند روزه نمیرم شرکت . امتحان پیانو هم خراب کردم . حتی ساده ترین آهنگها رو هم بد زدم و خلاصه باید دوباره امتحان بدم . کنکورم که گل کاشتم .گواهینامه ام رو هم نمیدن .سرم هم مثل همیشه است یعنی گاهی آدم همین جوری هی می بازه . درستش میکنم ولی .

امضا : برنده ای که هی مبازد .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 21 مرداد 1389 :: شکلات

گر بدین سان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه یادگاری جاودانه بر تراز بینوای خاک  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 18 مرداد 1389 :: شکلات

Dreaming
I was only dreaming
I wake and I find you
asleep in the deep of
my heart dear

Darling I hope that my dream
never haunted you
My heart is telling you
how much I wanted you
Gloomy Sunday.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 13 مرداد 1389 :: شکلات

احساس میکنم دلم شکسته . شکستگیشو حس میکنم . آدم احساساتی ام میدونین که . الانم دارم میگردم ببینم چی کاره ام . حوصله ندارم خیلی .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 11 مرداد 1389 :: شکلات

یه کم غیر طبیعی به نظر میاد نتیجه کنکورم .

بیشتر از این که ناراحتش باشم , متعجب ام . انتخاب رشته هم نمیکنم . آزاد ایشالا !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 10 مرداد 1389 :: شکلات

یادم میاد یه بار فیلم به نام پدر روی پرده بود بعد همون دم سینما یه آقای معتادی سی دیشو میفروخت من ذوق زده شدم خریدمش . بعد رفتیم یه فیلم دیگه . روز بعدش اومدم ببینم این فیلمو . گذاشتم دیدم فیلم مستهجن هندیه ! خیلی تعجب کردم . تقریبآ اولین کلاهی که بود سرم می رفت . بعد دیگه دقت میکردم  از این دست فروش ها سی دی نخرم . البته سر اخراجی های 1 هم این اتفاق افتاد همون دم سینما خریدم ولی فیلم رو هم دیدم . سی دی هم با کیفیت خوب بود. اون موقع بدم نیومد البته تحت تاثیر جو بودم . الان حالم به هم میخوره . باشعورتر شدم گویا . خلاصه کل این حرفا رو گفتم که بگم اگه الان خواستید یه فیلم بگیرید که میدونید اکرانه یا حد اقل کمیابه خیالتون راحت راحت باشه که فیلم مستهجن بهتون نمیندازن . چون ما قیمت کردیم دیدیم 6 تومنه ! درسته که زن های ما بعد از انقلاب راحت تر میرن سینما . البته کسانی که از این دست فیلمهای 6 تومانی میخرند از جمله مرفهین بی درد هستند. همین ها که اشرافی گری میکنن و شب ها قبل از خواب حتمآ جیش کرده و دندانهایشان را مسواک میکنند . شایدهم تعرفه نظام باشد که کم کم هرزگی را در جامعه ریشه کن کند  بازاری ها همه شان این جوری اند . تیپ نمیزنن و به لباسشون اهمیت نمیدن . چون برنامه ریزی کرده اند برای زندگی شان .هم خوب پول در می آورند و هم خوب هرزگی میکنند . من بازاری ها را دوست دارم . چیزی نمیفهمند  . نظام هم آن ها را دوست دارد . پول که در آورند فوقش دو تا زن ببینن و چند عدد بچه . فاکتور های ذهنی من خیلی با آن ها تفاوت میکند . اغلب آن ها خر نیز هستند.یادم باشد در مورد مفهوم  خر بیشتر صحبت کنم . البته در حرفه خودشان بسیار باهوش ولی در سایر مسائل بسیار ابله اند . برایش توضیح میدی که حاجی ببین سیستمتو که خواستی خاموش کنی اولین میری توی این منوی استارت و ... بعد این حاجیمون که ترکم هم هست میگه : بعله من دیگه سوالی ندارم . با تومانینه خاصی دستشو میذاره روی پاور بعدم میگه : ا دوباره روشن شد . یعنی نمود رئال منگوله گوش میرزا . خلاصه این که نمیفهمم چرا با این که خودمو میکشم تو شرکت به اسم کوچیک صدام نکنن همه میگن آقای حامد ! البته این ها خیلی بهتر از آن هایی اند که پسوند فامیلیم را میگوینید با پیشوند آقا . در خصوص خر هم عرض کنم که خر انواع گوناگونی داره که شرح و بسطش در این پست احمقانه به نظر میرسه . ولی به یه نوعش اشاره کنم که خر یعنی آدمی که 3 بار میره فیلمی رو میبینه که توی وبلاگش نوشته فیلم مزخرفیه . یه بار با یه سری از دوستاش میره میبینه . بعد با یکی از دوستاش. بعدهم با خانواده . که البته بار دوم فیلم به نظرش جالب میاد . بگم که خیلی به من اعتماد نکنید . من اگه این جا بنویسم روزه ممکنه شب باشه و من خودم هم حالیم نباشه . اول فکر کردم برم معتاد شم اگه کسی پرسید تو چرا این طوری شدی ؟ بگم آقا من معتادم . درد ترکه . خلاصه آدمو سگ بگیره جو نگیره .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 5 مرداد 1389 :: شکلات

همین جا بگم . اگه من یه موقع مرده شدم [!] واسه مراسم ختمم پینک فلوید میزارید بقیه مراسم رو هم والس شوپن . میترا رو هم میبرین پرورشگاه  . بهش بگین میام خودم تو خوابش میگم بهشت رفتم یا جهنم نگران نباشه .   





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 2 مرداد 1389 :: شکلات

تو زندگی آدم گاهی پیش میاد که آدم دوست داره گریه کنه .امشب استثنائن مقاومتی نمیکنم مقابلش . الانم میخوام برم شب یلدا رو ببینم برا بار هزارم ... شب بخیر .

+ هیس ! 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 30 تیر 1389 :: شکلات

 

40 سالگی رو نبینید . مزخرف بالذاته ! دیشب دیدم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 29 تیر 1389 :: شکلات

نشسته ام در اتاق و گسسته میخوانم . نه این که فکر کنید من دیوونه ام یا هنوز تو کف کنکور موندم .. نه ذاتآ گسسته دوست دارم . البته گاهی استعداد هم ندارم . البته من در هر زمینه ای استعداد داشتم کلآ  .نمیدانم شاید بهتر باشه بگم در هر بحثی کمی چپیده ام. برنامه مزخرف گزینه جوان از کنکوری ها میخواست که توانایی هاشونو به خودشون یاد آوری کنن عکس  افتخاراتشون را بزنن به دیوار جایی که درس میخونن . حالا من که جای خاصی درس نمیخوندم . افتخاراتم هم  محدود میشه یه لوح مثلآ تقدیر که برای ارکستر مثلآ ملی بم دادند یه سری مدال که اون موقع ها طلا بود الان نقره است یه سریشم برنز شده با یه سری لوح سرود و کانون. افتخارات علمیم هم که تا سوم راهنمایی معدل 20 بود دیگه بقیه اش هی کم شد تا به معدل دیپلم 18.87 رسید . یعنی من سوم بهتر درس میخواندم که معنی اش این است که از درس خواندنم لذت هم میبردم . تنها باری که با تنفر خوندم روزی بود که فردایش امتحان حسابان داشتیم . امتحان حسابان هایمان سخت بود. یادمه تا آخر پیوستگی میومد میخواستیم با سهیل و سیا و آرش بریم درباره الی را تو جشنواره ببینیم که بلیت هم گیرمان نیامد . نشستیم همان حسابانمان را خوندیم. سیا رو کم میبینم . سهیل با این که یک میز باهام فاصله داشت دنیایی از فاصله برام محسوس بود آرش را هم چنین تک و توک . این روزها با دوستهای جدیدم میگردم که آدم های خوبی هستند . چرت و پرت کمتر میگوییم بیشتر راجع به کتاب و تئاتر حرف میزنیم اما چرت و پرت هم میگوییم . کلآ در مفهوم واژه " دوست " مانده ام همچون خر . شب های امتحان نهایی شاعر میشدم . همه ی اتاق باهام حرف میزد . امتحان هندسه را تا 4 صبح بیدار موندم فضایی میخواندم . اثبات های زیادی داشت که نباید قاطی میشد ساعت 4 اذان صبح بود به افق تهران . آخرین باری که نماز خوندم یادم نمیاد بحث اعتقادیش هم نیست اصلآ خوشم نمیاید از این کار . اعتقاد هم ندارم البته . همین جوری گقتم بحث اعتقادیش نیست . مده  , میگن همه . یکی دیگه از چیزهایی که مد شده الان اینه که میگن " ما ایرانیا .... " . به نظر من ما ایرانیا صرف نظر از امت همیشه در صحنشون بهترین آدم های دنیاییم . هر چند هر وقت بیکاریم گند میزنیم به حال هم . حالا مثلآ امسال من انقدر با این و اون حرفم شد که به خاطر سردردم اصلآ حوصله ادامه دادن نداشتم ولی افتخار دارم که بگم گند نزدم به حال کسی ولی یه بارم به سرم زد به دکترم بگم که حامله شدم اون بی شعور هم که میگفت استرس کنکوره . استرس نبود . من کلآ حالم خوب نبود امسال . هنوزم مطمئن نیستم که خوب باشم . یه بار هم یه دکتری گفت افسردگی ناشی از استرسه که بهش گقتم عمه شما هم شب جمعه افسردگی ناشی از استرس داشت و زدم بیرون .  فحش داد بهم فکر کنم من فرار میکردم بیشتر تا حاضر جوابی .یه بارم توی تاکسی بودم یه عمله هه نشسته بود صندلی جلو افغانی هم بود اتفاقآ . می گفت بیست روزه سر درد داره مینالید که این چه وضعه زندگیه ؟ خلاصه زدم به شونش گفتم عمو جون من یه ساله سردرد دارم جمع کن بساطتو ! وقتی فهمید از خرداد شروع شد گفت ترسیدی از اغتشاشات . ادامه ندادم . یادم نیست شایدم رسیدم هفت حوض گقتم یه ذرشو هم پیاده برم . اینارو میگم که حس ترحمتون رو بر بینگیزم آخر کمبود محبت هم دارم گویا . به هر حال سردردم هنوز هم هست 24 ساعته که میشه از چند ساعت خوابم صرف نظر کرد بگیم 16 ساعته است مثلآ . البته مهم نیست برام . زندگی را زیباتر از اینها میبینم . زر زدم البته این آخری را . دردم گاهی خیلی روانی ام میکند . روانی که میشوم فرق فاحشی با حالت عادی ندارم فقط کمتر شاعر میشوم با این حال به نکترن های شوپن گوش میکنم لااقل از مفنامیک اسید بهتر است تاثیرش . مفنامیک اسید چیزی است مثل ترامادور . نمیدانم ترامادور چیست شاید تراوادور باشد اصلآ . که خودش " سالوادور " را تداعی میکند به نظرم فارسی وان خیلی بد است.  بدتر این که اسمش فارسی وان است که یعنی دارد میگوید فارسی تو هم می آید . مثلآ این سریال سفری دیگر بیشتر شبیه استر- پ تی ز ه تا سریال . موزیک متنش هم افتضاحه . البته فیلم نامه اش خیلی افتضاح تر . فارسی وان البته خوب هم است . مخاطبان زیادی در ایران جذب میکند و به من یاد آور میشود که ما در ایران اسب های خوبی داریم . البته دارم به عزیزترین هایم هم توهین میکنم . توهین نیست خب . من از بچگی به عقاید دیگران احترام میذاشتم مثلآ عادت داشتم شیرمو تو شیشه بخورم چایی هم تو شیشه ولی به دیگران خرده نمیگرفتم که چرا در لیوان میخورید .سریال ایرانی نسبت به فارسی وان خوب تراست . شما میتونی یه قسمت از وسط یه قسمت از اول و آخر یه سریال ایرانی ببینی و تو مسابقه پیام کوتاهشون شرکت کنی بعد اصلآ ازتون دعوت میکنن به عنوان منتقد برید تو جلسه نقد و بررسی سریالشون شرکت کنی . فارسی وان این داستانا رو نداره . ملاک پخش سریالشون هم فیلمنامه داغونه که بالطبع هر چی داغون تر , مخاطب بیشتر . یادمه رهبر انقلاب از یوزارسیف تقدیر هم کرد . خواستم بگم من بعد از زیر تیغ به بعد هیچ سریالی در تلویزیون ندیدم . یوزارسیف هم نمیشناختم یه مدت بعد که مجتبی گفت قیافش شبیه یوزارسیفه تازه فهمیدم که همون یوسف پیامبره که البته شباهتی با مجتبی نداشت . اصلآ همین مصطفی زمانیه که باعث میشه من نرم آخرین کار حسن فتحی – کیفر – رو ببینم .  آخر من با یوسف پیامبر رقابت دارم در پاکدامنی . اصلآ شاید دلیل این که فارسی وان نگاه نمیکنم نیز همین باشد چون تئوری فیلمنامه نویسانش این است که اهل خانه باید به شکل ضربدری -  زیر مجموعه گیری – با هم بخوابند . البته در این محاسبات گاهی دو هم جنس به هم میخورند که در واقع نوعی شکست تلقی میشود برای فیلمنانه نویس. خلاصه خوب نیست . هوا هم گرم است در تهران !

پینوشت :  خواهشم اینه که سینما برید . فیلم های خوبش را ببینید . اجازه ندین افراطی ها فروش کنه !! به دوستاتونم بگین .

هفت دقیقه تا پاییز – 40 سالگی – کیفر . ببینین اینارو .

پینوشت 2 : یه چیپسی هست به نام تردیلا . که من خیلی دوست دارم ... :دی . 

پینوشت 3 : پیانو . مفهومی که به آن می اندیشم . 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 28 تیر 1389 :: شکلات
امروز مجدد شروع کردم به پیانو نواختن . جدی تر از قبل . خیلی جدی تر .



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 10 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   


من همینم که هستم

مدیر وبلاگ : شکلات
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :