تبلیغات
شکلات - صبح بخیر تهران , من عاشق توام
 
شکلات
پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 :: شکلات

موقعی که اینو نوشتم الان نیست , یعنی الان ننوشتمش , ارسال به آیندست دیروز قبل از بازی بارسا نوشتمش . دیروز یعنی الان که دارم مینوسمش , یعنی امروز .آه پناه میبرم به خدا از شر شیطان رانده شده . از پنجره آویزان شدم به خانم آنجلا اس ام اس دادم که میخوام خودمو پرت کنم پایین خانم آنجلا. پاهایم حتی از روی زمین بلند بود و خانم آنجلا فکر میکنم خوابیده باشد و قبلش اس ام اس داد که لوس نشو . خانم آنجلا قرمز پوشیده تو رختخواب مخمل نوستالژیکش بیهوشه ! کاسه خون چشمانم به درک , فوتبال داره و من از پنجره خدافظی میکنم و میرم ادامه فانتزی مرگم را از روی کاناپه دنبال کنم و فوتبال میبینم . بیدارم خلاصه . امروز روز خاصی نبود. شاید هم بود بذارین کلی تر بگم . وقتی ساعت میشه 4 بعد از ظهر من دیگه حالم خوب نیست . هجوم بی امان فکر و دلتنگی خانم آنجلا و احساس خفگی و .. اما همین طور که میگذره اول تا یه ماکسیممی میره و به حال طبیعی برمیگرده و .  خانم آنجی امروز گفت که حامد بریم بیرون و بعد پیشنهاد دربند رو رد کرد که چرا دیر میشه و مامان خانم آنجی نگران میشود . خانم آنجی ناراحت بود و بعد که با من حرف میزد گریه اش گرفت . خانم آنجی که گریه میکند , قلب من روی ویبره میرود و به او گفتم که نگران نباشد و همه چیز اوکی میشود ! اما بعد از آن , با ثانیه به ثانیه نگاهش کردن , با خندیدن هایش ,و شیطونی هایش به یک دیوانه کامل مبدل شدم . خانم آنجی خوب است و من واقعآ عاشق او هستم او را رساندم خانهشان و بعد کنار یه پارک وایسادم و رفتم کمی هم تنها قدم زدم و بعد رفتم خونه و .. . حالا یکی نیس بگه مریتکه واسه چی اینارو میگی واسه هیچی , کرانچی , پست چی , دسمال من زیر درخت آلبالو , ما همه فیل.تر ه توییم رهبری ! هر..وَ هر! چقدر دود و مه و گوگرد و توهم ! چقد کثیف ! آه صبح بخیر تهران , من عاشق تو ام !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 28 فروردین 1396 10:28 ب.ظ
Why people still use to read news papers when in this technological world everything is existing on net?
دوشنبه 28 فروردین 1396 01:19 ب.ظ
Today, I went to the beach front with my kids. I found a
sea shell and gave it to my 4 year old daughter and
said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She put
the shell to her ear and screamed. There was a hermit crab inside and it
pinched her ear. She never wants to go back! LoL I know this is totally
off topic but I had to tell someone!
شنبه 5 تیر 1395 05:42 ب.ظ
متن زیبایی بود
سپاس
پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 08:39 ب.ظ
مرسی امیرخان
پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 08:25 ب.ظ
عالی بود پسر ! خوش به حال طرف
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




من همینم که هستم

مدیر وبلاگ : شکلات
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :