تبلیغات
شکلات - حامد حامد
 
شکلات
شنبه 1 بهمن 1390 :: شکلات

بچه بودم . مادر بزرگم هر روز یک مشت گندم یا برنج میریخت توی بالکن و پشت پنجره میگفت این هم غذای گنجیشکا . میرفتم مهد کودک و خوشحال و  گل اندیش بر میگشتم و شعرایی که یاد گرفته بودم رو براش میخوندم . من روی سکوی پنجره می نشوند و انقدر آدم ها را نشانم میداد که یادم برود دلم برای مامانم یا بابام تنگ شده . انقدر قصه میگفت. قصه هایش خوب بود , یادم نیست دقیقشون رو . حتی یادم نمیمونه که دقیقش رو ازش بپرسم . همین طور این که بعید میدونم خودش هم یادش باشه . الان پیرتر شده , نتیجه داره . یک بار شنیدم که داشت برای نتیجه اش قصه میگفت فهمیدم که قصه اش داره در لحظه تولید میشه . تاریک بود . من چشام خیس شد . یادمه کاراکتری مث بلدر چین داشت . پیشی داشت . یه دختر بچه 6 ساله داشت که کت دامن قرمز می پوشید و یخ میزد که یه زن مهربونی که شبیه آن موقع افسانه بایگان در فیلم مریم و میتیل بود با او مهربانی میکرد . این ها را که میگویم دلم میلرزد . قصه ها که تموم میشد شعر میخوندم . به شو های سک..س ی علاقه داشتم . چاییم را حتمآ توی شیشه شیر میخوردم . از شب بدم می اومد . به عمه الی ءَم میگفتم شب را قیچی کند . عمه میخندید

صبح امتحان دارم . صبح هست ولی هوا تاریک است . بی میل چشمام باز میشه و موبایل شونصد بار جعبه موسیقی فیلیپ گلس رو تکرار میکنه که منظور فیلیپ در این مقطع اینه که بیدار شو . میگم باشه فیلیپ و بیدار میشم . فوقش 3 ساعت خوابیده باشم . صبح سگ ها را لانچیکو [ یا چیزی با همین آوا] هم بزنی بیرون نمی آیند اما من باید بروم یک فرد تحصیل کرده و روشن فکر بشوم . گربه ها را میبینم که سردشونه و دارن میلرزن . استدلال در حد مامان سرنتی پیتی سرپایی به خرج میدهم و استنباط میکنم گرسنه هم باشند . تف به قیافه دبیر فیزیک دبیرستان مان ببارد . میروم بقالی . من پر از بال و پرم . برایشان خامه میخرم که باز هم استدلال کرده ام که هم چربی دارد هم پونصد تومان است که در قیاس با بلیط مترو که 450 تومان است  مقرون به صرفه به نظر می آید . گربه ها می آیند . مَ  او مَ او میکنند و خامه میخورند . من هدفونم را در گوشم فشار میدهم و میروم سوار مترو میشوم . در مترو از آدم ها بدم می آید . کج اند . بعد که میرسم دانشگاه باز همه بدند . همه دارن چیز های هم را وارسی میکنند . باکرگی غمناکی میان دختران موج میزند .چادری هاشان بیشتر چیز های هم را وارسی میکنند در میانشان دختری دیدم که داف بود و چه سنگین میرفت . منتظرم به فنی که میرسم ماهی آنجا باشد با کت دامن قرمز و گلی که به موهایش سنجاق کرده ام من را تا دانشکده همراهی کند اما دانشکده شیب دارد و ماهی موجود تنلبی است . میروم پشت متالورژی . میگذارم غریزه کارش را بکند. گنجشک نماها ی گوگول مگولی هرزه هول میکنند.  به شو های لایوِ سک..س ی علاقه ندارم . هوا تقریبا روشن شده. هوای روشن رو دوست ندارم . به عمه الی م میگویم زندگی کلن شِر است . عمه میخندد .  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 8 مرداد 1396 02:23 ق.ظ
I am actually thankful to the holder of this website who has shared this
enormous post at at this time.
جمعه 6 مرداد 1396 10:47 ب.ظ
You really make it seem so easy with your presentation but I find this matter to be
actually something that I think I would never understand. It seems too complicated and very broad for me.
I am looking forward for your next post,
I will try to get the hang of it!
جمعه 8 اردیبهشت 1396 05:44 ب.ظ
If some one wants to be updated with most up-to-date technologies after that he must be
visit this website and be up to date every day.
جمعه 25 فروردین 1396 12:29 ق.ظ
Thank you for the auspicious writeup. It in fact was a amusement account it.

Look advanced to more added agreeable from you! However, how could we communicate?
سه شنبه 22 فروردین 1396 02:49 ب.ظ
It's the best time to make some plans for the long run and it's
time to be happy. I have read this post and if I may I wish to recommend you few fascinating things or suggestions.
Maybe you can write next articles referring to this article.
I wish to learn even more issues about it!
یکشنبه 13 فروردین 1396 10:28 ق.ظ
Excellent blog here! Also your site loads up very fast!
What web host are you using? Can I get your affiliate link to your host?
I wish my web site loaded up as fast as yours lol
جمعه 14 بهمن 1390 07:04 ب.ظ
چنین بکردم!
آدرس جدید:
ma-foule-sentimentale.blogspot.com
شکلات خوب
جمعه 14 بهمن 1390 12:06 ق.ظ
سلام! :)

احیانا اگر خلل پیش بینی نشده ای در روند فعلیم ب وجود نیاد، دوباره ب وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی برگشتم!

در مورد این پستت مشخصا نظر خاصی ندارم؛ اما در مورد یکی دو تایِ قبلی چرا، ک البته کمی اکسپایرد شده بود!
ایشالا از این ب بعد;)
شکلات بیا بیرون از اون بلاگفای عرزشی !
پنجشنبه 6 بهمن 1390 06:46 ب.ظ
گیرپاژ کرده مخت یا یه چیزی تو این مایه ها
تو مایه های قهوه ای که داره سر میره
میریزه رو گاز
شنبه 1 بهمن 1390 11:53 ب.ظ
...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




من همینم که هستم

مدیر وبلاگ : شکلات
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :