تبلیغات
شکلات - این دگر صحبت بی دینی و دینداری نیست ... یا میتونین نخونین این پستو
 
شکلات
پنجشنبه 28 مرداد 1389 :: شکلات

 

امروز من هم وقت دکتر داشتم و هم دو جا افطاری دعوت بودم . یکیش یه افطاری خیلی شیک با یه سری آدم مریض و دروغگو و کثیف و الکی حزب اللهی . یکیش هم یه افطاری کوچیک با یه سری آدم هایی که بعضی هاشونو واقعا دوست دارم . قبلش هم جذب معماری بیمارستان 22 بهمن بودم که واقعآ زیبا بود . البته دکتر آن جا هم مثل سایر دکتر های روی کره زمین مشتی چرندیات بارم کرد و مث همیشه نگاه من بی رمق خیره بر آسمونی موند که آن ورش شاید خدایی هم باشد .

اما قصدم این نیست که بیشتر از این شر و ور ببافم بیشتر دوست دارم راجع به امروز بنویسم . به هرحال , ترجیح دادم  توی این جمع حاضر باشم و آدم هایی رو ببینم که زندگی میفهمند , باهاشون خاطرات خوبی داشتم یا حتی اگه نداشتم انرژی خاصی از صرف بودنشون گرفتم . گرسنه نبودم . افطاری هم جز چاییم چیزی نخوردم . تشنم هم نبود . فضا دور سرم میچرخید فقط . جا خورده بودم . سپهر , پسر مربیم خیلی بزرگ شده بود . حرف میزد . اول که دیدمش اصلآ زبونم نمیچرخید باهاش حرف بزنم بعد که به خودم اومدم دیدم کیس گوشیمو باز کردم دارم برعکس میندازمش که اشکان زحمتشو کشید و سر و ته اش کرد .. عجیب بود واقعا حالتم  !

بعد کم کم که دیدن ها و اظهار نظر ها راجع به قد و وزن و ماشالا چه بزرگ شدیو و چه خبر و اینا گذشت و آدما تقریبآ جا افتاده بودن توی جو , توی پرسپکتیو دید من .. کم کم جمع به همان مسخره ای تبدیل شد که نباید میشد . با سپهر صحبت میکردم . 3 سالشه فکر کنم شایدم کمتر البته خیلی مودب بود . خجالتی , مامانی , قشنگ معلوم بود دنیاشه و مامانش . یه کم برامون شعر خوند و ما کیف کردیم یعنی حال کردیم . و بعد که لقمه های کوچولو کوچولویی که مامانش براش درست  میکرد رو خورد دیگر او هم نبود تا از نگاهش چیزی حس کنم . فضا رفت تا مسخره تر شود . البته هنوز محیط را دوست داشتم . بعد مثل همیشه که جمعی باب میلم نیست و من ترجیح میدم مسخره بازی در بیارم خواستم تا یکی رو اذیت کنم . دیدم در جمع , در بین آدم هایی که دوست داشتنی هم بودند تا قسمتی , یک عده آدم مریض و روانی هم بر خورده اند . البته این آدم ها همه جا هستند و نباید بهشون اعتنا کرد . اما خب تا قبل فکر میکردم کسی که به هر نحوی با کتاب و کتاب خونه در ارتباط باشه باید کمی از شعور و ادب هم درک داشته باشه ! البته من خودم درک خاصی از مفهوم " ادب " ندارم . این آدم ها – همین مریض ها را میگم – اینا عادت کردن واسه هم فیلم بازی کنن , زر بزنن و به چیزی تظاهر کنن که اصلآ اهلش نیستند یا خودشونو شبیه چیزی کنند که میخواستند باشند ولی نیستند حالا این که اینا به هر حال هستند و باید باشند و یه آدم اند و دارن زندگی میکنن یه حرف ولی این که هر جا رسیدن دهنشونو باز کنن و چرت و پرت بگن یه حرفه ! مثلآ یه خانومی اومده به من میگه نذاشتی شعرمونو بخونیماا ... خب من چی بگم به تو آخه !! کلی تلاش کردم برنامشونو خراب کنم هرچند برنامه ای هم نداشتن ... منظورم همین چرت و پرت های بداهه ایه که تز میدادن .

دوست ما شروع میکنه دلم میخواد به زاینده رود برگردم رو میخونه که اولش خوبه بعد خسته کننده , مسئول اون جا تز میده که ای جمعیت 50 60 نفره بیاین ای ایران رو با هم بخونیم و خلاصه هر کاری که به هر نحوی مجلسی بگذره و چند لبخند حواله هم بشه و هیچ کس از لبخند الکی که تحویل دیگری میده احساس خوبی نداشته باشه . البته من راجع به آدم های سالم صحبت میکنم که فعلآ خودم جزوشون نیستم . مثلآ خیلی سعی کردم اغتشاش کنم در مجلس . دوست داشتم جمع کنن این جلف بازیارو . میشد حرفای خوب زد و از مصاحبت ها و کنار هم بودن ها لذت برد  . به جای این که بشینید ای ایران بخونید سعی کنید به اون دختر 15 ساله ای که میاد کتابخونتون شعور یاد بدین که وقتی یه آقایی بهش سلام کرد و حالشو پرسید , لیدی وار جواب بده .. نه این که خیلی چیپ خجالت بکشه روشو بکنه اون ور بره تو دیوار یا فکر کنه نظر داریم بش ..  الان من از صمیم قلب دارم آرزو میکنم که این پستم رو آدم های الکی انرژی مثبت نخونن . همین هایی که میگن وای حامد ! تو چقد انرژی منفی و چقدر غر میزنی !؟ البته راست هم میگن تا حدودی . من خودمم دقت کردم دیدم الکی غر میزنم هی ... جالب این که خودم نمیفهمم دارم غر میزنم و همیشه از آدم های غر غرو بدم اومده و وقتی دارم یه جایی خوش میگذرونم هر کی غر میزنه رو دوست دارم بکشم . من کلآ اعتقاد دارم بعضی آدما رو باید کشت . البته این حرفم از روی احساسه . از روی عشقه . من آدم احساساتی هستم در ضمیر .

اما بعد از این که جفنگیات بداهه مجلس تموم میشه و جو تقریبآ روی هواست حرفامون شکلهای قشنگتری میگیرن  . نه این که راجع به فرهنگ و هنر صحبت کنیم راجع به همین مسائل روزمره ولی به شکل بهتر . لذت بخش تر . بی پیرایه تر و با آدم هایی که خودشان هم مریض نیستند یعنی مثل اون خانوم هایی که اصلآ نمیشه نگاشون کرد نیستند . به هر حال محیط کم کم شکل آرام تری به خود میگرفت و من روی میز نشسته بودم کنار مهدیس و سعی میکردم ببینم به کی اس ام اس میده گاهی هم بلند میشدم که چون تناسب وزن نداشتیم میخواست بخوره زمین .  توپ بازی شهاب و خانم شمس الهی را نگاه میکردم و طنازی مجتبی که بای دیفالت خوشحاله . خلاصه که لذت میبردم از وضعیت . بعد هم با خوب های جمع که البته خیلی هاشون هم نیومدند رفتیم بیرون و شام خوردیم و شاممون اگر چه آن قدر آروم و لذت بخش که من میخواستم نبود , ولی لذت خاص خودش رو هم داشت . بحث هم چنان در رابطه با انرژیه که نا خود آگاه توی جمع جاریه و همیشه آشغال هایی هستند که بین خوب های جمع نویز بندازن .

به هر حال من امروز از دیدن دوستام , سپهر , مامان سپهر و سایر مربی هام خوشحال شدم . من امروز از دیدن این آدم ها احساس لذت کردم . دلم برایشان تنگ شده بود . من دلم برای خودم هم تنگ شده بود . من امروز از چیزی که گذشت خوشحالم . من حتی شما خانم قشنگ انرژی مثبتی که داشتی آوازت را میخوندی به اون یکی افطاری ریا و دروغ و خیانت به خدا ترجیح میدم . تو دست خودت نیست . دنیات کوچیکه . اونا دست خودشونه . خودشون کوچیکن .  من هم که در کل الکی خوشم .

پینوشت : تبریک میگم به همه کسایی که گفتن میایم و نیومدن . تبریک میگم آفرین . کارتون محشر بود .

پینوشت 2 : طلب عفو و پوزش دارم از کمیسیون حمایت از انسان های انرژی مثبت ول بده و همه چی آرومه گوش کن . بنده اظهار نظر خاصی راجع به جنبش مردمی شما ندارم . مثبت تان را ول بدهید . با ما منفی ها نگردید . ممنون .  

پینوشت 3 : حالا خداییش همه چی آرومه ؟! مهم نیست . مهم اینکه که فعلآ من حس میکنم همه چی آرومه تو به من دل بستی . ولی خب شک دارم که کنارم هستی . .. [ بیشتر فکر میکنم دروغ میگی یعنی ... اصن نمیفهمم گاهی چی میگی ]

و در ادامه با بک گراندی از آناتما :

In my dreams I can see you

I can tell you how I feel

In my dreams I can hold you

And it feels so real

I still feel the pain

I still feel your love

And somehow I knew you could never, never stay  

 

 







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 10 مرداد 1396 08:11 ق.ظ
Wonderful blog! I found it while browsing on Yahoo News.

Do you have any tips on how to get listed in Yahoo
News? I've been trying for a while but I never seem
to get there! Cheers
شنبه 26 فروردین 1396 03:53 ب.ظ
WOW just what I was searching for. Came here by searching for
BHW
یکشنبه 31 مرداد 1389 01:02 ب.ظ
تو دست خودت نیست . دنیات کوچیکه . اونا دست خودشونه . خودشون کوچیکن .

این دغدغه جالب بود
زیبا نوشتی
شکلات البته دغدغه که عمرآ نیست ... به هرحال مرسی :دی
شنبه 30 مرداد 1389 08:38 ب.ظ
منم اعتراض دارم به نات اویلبی این کامنتا!
شکلات ایشون انفرادی !
شنبه 30 مرداد 1389 12:20 ب.ظ
میگم فك كنم فهمیدی خودت
اندكی درگیرم الان با خودم
اندكی...! فقط!
فهمیدی؟
شکلات آره . دقیقآ .
اندکی ... :دی
[ ممنون که اینجارو با حوصله و علاقه میخونی ... و پای ثابت بلاگمی]
شنبه 30 مرداد 1389 12:19 ب.ظ

همین دیجه
امری نداره
حالا منظورت چیه یكی در میون كامنتس را آن اویلبل میكنی؟(انقده حرصم میگیره از این ریختی فارسی نوشتن!)
ها؟؟
شکلات خب اگه پست ایمبرسینگ فیلنس رو خونده باشی .. اون جا گفتم گاهی نظر کسی مهم نیست گاهی همه نظرا مهمه . دیگه اینجوری دیگه .
شنبه 30 مرداد 1389 12:17 ب.ظ
آیا برنامه ای دارید ك مادر گرام را به آرزویشان برسانید؟ احیانا؟
میدونم كامنتس زان جهت نات اویلبل است كه قرار نیست درباره اش نظر بدهیم
ولی میدهیم!
هه
هه
هه
(مردم از خوشمزگی)! وای!
شکلات نه . برنامه ای نداریم .
جمعه 29 مرداد 1389 09:57 ب.ظ
یه موقع هایی حتی بودن با بهترین دوستام و بهترین جو هم خوشحالم نمی کنه.این از اون موقع هاس که دوس دارم فرو برم توو خودم و بیشتر حس کنم که یه چیزی کمه...
شکلات کاملآ میفهمم .
جمعه 29 مرداد 1389 08:16 ب.ظ
KISSSSSSSSSSSSsss
شکلات نوو .
جمعه 29 مرداد 1389 02:51 ب.ظ
آهان
بسی سپاسگذارم
جمعه 29 مرداد 1389 11:27 ق.ظ
شکلات بله .
جمعه 29 مرداد 1389 01:38 ق.ظ
در مورد این پست که دیگه گفتن نداره
تو میدونی من نظرم چیه
منم همون خط اولش رو که خوندم تا آخرشو رفتم
موضوع پست پایینیه
که کامنتاشو بستی
و با این حرکتت جیگرمو آتیش زدی لامصّب
میخواستم بیام روش از این دیالوگ های وودی آلن ِ بی پدر بگم که زده به ریشه ی زندگی کوفتیم و ول نمی کنه
و بگم که کتاب "مرگ در میزند" وودی آلن رو بگیر حتما که سخت مُخِت رو می ترکونه
و بگم که اگر گیر نیووردیشم بیا خودم بهت میدمش
و بگم که میبینم تو هم همچنان با این فیلم که من تو یه صحنه هاییش ایده آل هامو میبینم(میبینی چقدر کم توقع هستم؟)درگیر هستی
ولی خوب بستس کامنتاش دیگه
بد شد!
شکلات آره . نافرم درگیر فیلمم...
انقدر از این وودی آلن خوشم اومده که حدنداره . الان دارم فیلم های قدیمیشو میبینم که واقعآ کارهای محشریه . این کتاب که میگی رو همین امروز فردا میگیرم ,مرسی از پیشنهادت.
راستی بت پیشنهاد میکنم 1984 اورول و حتمآ بخونی .
پنجشنبه 28 مرداد 1389 09:35 ب.ظ
حالا میخوای چی کا کنی حاجی ؟ !
شکلات اون دیگه به تو مربوط نمیشه رفیق :دی
پنجشنبه 28 مرداد 1389 05:36 ب.ظ
سلام.......
نمیدونم من در طبقه بندیه ادمهای ذهن شما جزو كدوم دستم.........

اما با شما موافقم........از دیشب تا حالا هرچی با خودم فكر میكنم میبینم كه افطاری تنها چیز خوبی كه داشت همون تازه شدن دیدارها و دیدن یك سری از ادمها بود كه بازیگران خاطرات كودكیو نوجوونیم بودن........همین..........
منم خیلی راضی نبودم...........امیدوارم برنامه های دیگه رو بهتر برگزار كنن.........هر چند كه بعید میدونم..........

یاعلی
شکلات فکر نمیکنم از بچه هامون کسی راضی بوده باشی ... از مربی ها هم از چند نفر سوال کردم راضی نبودن .. آقا صفری هم راضی نبود ...
فقط همون دورهم بودنش که هیچ ربطی به مسئولین جشن نداشت. بیرون جمع میشدیم - البته به شرط مدیریت منطقی - بهتر هم میبود .
پنجشنبه 28 مرداد 1389 01:21 ب.ظ
شکلات خب ؟
پنجشنبه 28 مرداد 1389 11:36 ق.ظ
مشکله توئه که همیشه دنبال چیزی هستی که سخت اجرا میشه . شرایط خاصی میخواد آدم های خاصی میخواد . نیاز به برنامه ریزی داره . ولی دوست خوبم همیشه طوری که تو میخوای نیست . شاید بعضی از مهمان ها از همان جمع خوانی ای ایران لذت ببرند و وقتی اکثریت لذت ببرن اون وقت این شمایی که باید با جمع کنار بیای .
شکلات بله خب . من هم با جمع کنار اومدم که تا آخر مراسم موندم . البته دلیلش این بود که بعدش با دوستهای عزیزم میرفتیم شام !
ضمنآ من مشکلی ندارم ..ظاهرا شما مشکل داری .
پنجشنبه 28 مرداد 1389 08:05 ق.ظ
چقدر نامفهوم است كاممان

كلا یعنی باهات موافقم !
شکلات منم موافقم .
پنجشنبه 28 مرداد 1389 07:10 ق.ظ

در رابطه با جنبش "همه چیز آرام است" كاملا با شما اتفاق نظر داریم
اصولا وقتی به خودمان میگوییم من چقد خوشبختم حس بدی بهمان دست میدهد انگار داریم خودمان را مسخره میكنیم!!!
واصولا اگر سعی مثبت بیاندیشیم و ...انرژی مثبت و هاله (!) و ...........این چیزا همه چیز برعكس میشود!
انگار اینا یه چیزایی هستن ك باید بذاری خود بخود درست شن! دورادور!

ها
شکلات موافق ام .
پنجشنبه 28 مرداد 1389 06:39 ق.ظ
سلام .فکر کنم اولین کسی هستم که

پستت رو خوندم...

بین همه نوشته ها نوشتت رو بیشتر از همه دوست دارم...

نمیدونم من هم باهات موافقم...

امیدوارم همیشه برای همدیگه برای

دوستی ها مون با هم بمونیم
شکلات از این بابت خوشحالم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




من همینم که هستم

مدیر وبلاگ : شکلات
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :