تبلیغات
شکلات - مطالب بهمن 1390
 
شکلات
چهارشنبه 26 بهمن 1390 :: شکلات
زندگی درجه 5 سگی ! میکسچر ماکارونی و ماستی که لیوان آب چپ شده باشد رویش ! راست شده باشد رویش ! ملت بی چیز . بی هویت . بی همین چیز .ای پروردگار آسمان ها و زمین شادَش کن . یک دستی , پایی , آلتی , چیزی از آن سوی ابرها بیا , بیا دست هایت را بگذار روی شانه هایم فشارم بده , بخورم زمین هوا برم . بیام بالا . بمیرم و نفهمی تا کجا میرم . بالا که آمدیم, حوری هایت بیایند با هم فانوس هوا کنیم , دست در تخم چشم یکدیگر کنیم به مهر . و تفریحات مخرب و ساختار شکن انجام دهیم . انقلاب کنیم , آزاد باشیم , انقلاب شود , آزاد شویم , برگردیم ایرانمان . سرزمینمان را لمس کنیم . دماغش را خصوصا . چشمها و لپ هایش را . . زندگی کنیم . جابر قُلی ! فرق هست بین زنده بودن و زندگی کردن . امروز یک سه شنبه معمولی نیست ! جابرقُلی ! یه کاری کردی رقصمون بیاد .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 14 بهمن 1390 :: شکلات

خب شما هم اگر توی جزوه ات دری وری بنویسی و حواست نباشه که داری به یه داف قرض میدی کپی بگیره , مدتی بعد از جمعشون میشنوی این حامدرو دیدی , همین پسره که موهاشو شونه نمیکنه , پدر استاد فلانی رو در اورده عجب آدم روانی یه. و واقعا ممکنه عصبانی بشید . مصائب اغلب دایورت است. شاید این هم به دایورتگاهم ‍!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 1 بهمن 1390 :: شکلات

بچه بودم . مادر بزرگم هر روز یک مشت گندم یا برنج میریخت توی بالکن و پشت پنجره میگفت این هم غذای گنجیشکا . میرفتم مهد کودک و خوشحال و  گل اندیش بر میگشتم و شعرایی که یاد گرفته بودم رو براش میخوندم . من روی سکوی پنجره می نشوند و انقدر آدم ها را نشانم میداد که یادم برود دلم برای مامانم یا بابام تنگ شده . انقدر قصه میگفت. قصه هایش خوب بود , یادم نیست دقیقشون رو . حتی یادم نمیمونه که دقیقش رو ازش بپرسم . همین طور این که بعید میدونم خودش هم یادش باشه . الان پیرتر شده , نتیجه داره . یک بار شنیدم که داشت برای نتیجه اش قصه میگفت فهمیدم که قصه اش داره در لحظه تولید میشه . تاریک بود . من چشام خیس شد . یادمه کاراکتری مث بلدر چین داشت . پیشی داشت . یه دختر بچه 6 ساله داشت که کت دامن قرمز می پوشید و یخ میزد که یه زن مهربونی که شبیه آن موقع افسانه بایگان در فیلم مریم و میتیل بود با او مهربانی میکرد . این ها را که میگویم دلم میلرزد . قصه ها که تموم میشد شعر میخوندم . به شو های سک..س ی علاقه داشتم . چاییم را حتمآ توی شیشه شیر میخوردم . از شب بدم می اومد . به عمه الی ءَم میگفتم شب را قیچی کند . عمه میخندید

صبح امتحان دارم . صبح هست ولی هوا تاریک است . بی میل چشمام باز میشه و موبایل شونصد بار جعبه موسیقی فیلیپ گلس رو تکرار میکنه که منظور فیلیپ در این مقطع اینه که بیدار شو . میگم باشه فیلیپ و بیدار میشم . فوقش 3 ساعت خوابیده باشم . صبح سگ ها را لانچیکو [ یا چیزی با همین آوا] هم بزنی بیرون نمی آیند اما من باید بروم یک فرد تحصیل کرده و روشن فکر بشوم . گربه ها را میبینم که سردشونه و دارن میلرزن . استدلال در حد مامان سرنتی پیتی سرپایی به خرج میدهم و استنباط میکنم گرسنه هم باشند . تف به قیافه دبیر فیزیک دبیرستان مان ببارد . میروم بقالی . من پر از بال و پرم . برایشان خامه میخرم که باز هم استدلال کرده ام که هم چربی دارد هم پونصد تومان است که در قیاس با بلیط مترو که 450 تومان است  مقرون به صرفه به نظر می آید . گربه ها می آیند . مَ  او مَ او میکنند و خامه میخورند . من هدفونم را در گوشم فشار میدهم و میروم سوار مترو میشوم . در مترو از آدم ها بدم می آید . کج اند . بعد که میرسم دانشگاه باز همه بدند . همه دارن چیز های هم را وارسی میکنند . باکرگی غمناکی میان دختران موج میزند .چادری هاشان بیشتر چیز های هم را وارسی میکنند در میانشان دختری دیدم که داف بود و چه سنگین میرفت . منتظرم به فنی که میرسم ماهی آنجا باشد با کت دامن قرمز و گلی که به موهایش سنجاق کرده ام من را تا دانشکده همراهی کند اما دانشکده شیب دارد و ماهی موجود تنلبی است . میروم پشت متالورژی . میگذارم غریزه کارش را بکند. گنجشک نماها ی گوگول مگولی هرزه هول میکنند.  به شو های لایوِ سک..س ی علاقه ندارم . هوا تقریبا روشن شده. هوای روشن رو دوست ندارم . به عمه الی م میگویم زندگی کلن شِر است . عمه میخندد .  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




من همینم که هستم

مدیر وبلاگ : شکلات
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :